قصه باف: اصولا زندگی پادشاهان و حاکمان مملکتهای مختلف دنیا پر است از حماقت و جهالت و سفاهت. پادشاه کوتوله مثل همهی پادشاهان است با هوسهای عجیب و عادتهای غریب با خودخواهی و خودمختاریهای زیاد و ظلم و ستمهای بسیار.
پادشاهی که همهی مردم سرزمیناش شبیه به هم و شبیه به پادشاه هستند. کوتوله و کچل و دماغ کنده و سیاه پوش!
طوری که حتا زایشگاههای کشور نیز از شخص پادشاه دستور دارند تا برای نهادینه سازی احترام به شاه هرگاه که بچهای به دنیا میآید در همان لحظه اول لباس سیاه ارتش پادشاه را تنش کنند، موهایش را بتراشند و بعد، دستش را به نشانهی سلام مخصوص ارتش پادشاه بالا بگیرند و از او عکس بردارند...
اوضاع طوری بود که غولهای چراغ جادو هم به فرمان شاه میشدند کوتولهی چراغ! و برای شادمانی زورگیِ مردم، سربازان پادشاه میبایست هر روز در خیابانهای شهر، گاز خندهآور شلیک میکردند تا همه بدانند در کشور پادشاه، مردم شاد و خوشحال هستند و هیچ کس غمگین نیست!!!
پادشاهی که حتا سرپیچی، یک شخصیت داستانی را هم تاب نمیآورد. پس، کتاب جدیدی چاپ میکند با عنوان "یاغی کوچولو" به جای "شازده کوچولو"!
در این کتاب تازه، شازده کوچولو باز هم نافرمانی میکند و از ستارهی پادشاه بیرون میرود اما، وقتی در صحرا مار میخواهد او را نیش بزند، مار به او میگوید که شازده کوچولو از دستور پادشاه سرپیچی کردهای و باید تنبیه شوی و من، به فرمان پادشاه تو را نیش میزنم!!!.

پادشاهی که تنها دوست او عکس یک ماهی است روی قوطی کنسرو و برای اینکه مردم پیشتر دوستش داشته باشند حتا مصلوب هم میشود؛ یک مصلوب تاسِ شکم گنده!...ووو...
با همهی این حرفها بالاخره یک روز هم پادشاه کوتوله مثل همهی پادشاهان دیگر میمیرد و از او فقط قصهاش میماند؛ قصههایی کوتاه و راحت درباره پادشاهی کوتوله که مهدی میرکیانی آنها را نوشته و علی مفاخری نیز نقاشیهایش را کشیده است.
در بخشی از کتاب آمده:
فرشته اول گفت: همهی کارهایی را که کردهای به یادت میآوریم.
پادشاه گفت: لازم نیست! حافظه من عالی است.
فرشتهی دوم گفت: همهی کسانی که با فرمانهای تو رنج بردهاند به دیدنت میآیند.
پادشاه گفت: لازم نیست! فرمان من عوض شدنی نیست!
فرشته اول گفت: اکنون تو را به جایگاه ابدیات میبریم.
پادشاه گفت: لازم نیست! تخت و فرمان روایی من ابدی است.
فرشتهی دوم گفت: بلند شو!
پادشاه گفت: به من دستور نده! چه طور جرأت میکنی؟ اصلاً شما دو تا چرا سرتان را نتراشیده اید؟
لباس سیاهتان کجاست؟ دماغ گنده هم که نیستید! با این دماغهای قلمی الان باید در سرزمین سردسیر باشید.
قدتان هم زیادی بلند است. چرا وقتی وارد شدید سلام مخصوص ندادید؟ من این همه بی نظمی را تحمل نمیکنم ...
و جملههای آخر را در حالی میگفت که فرشتهها دست و پایش را گرفته بودند و او را میبردند.
فریاد کشید: ژنرال! این باغیها باید تنبیه شوند. این بی نظمی قابل تحمل نیست... من تحمل نمیکنم .....
اما کسی جوابش را نداد؛ حالا میان شعلهها پایین میرفت و فقط خودش فریادش را میشنید: من تحمل نمیکنم .... من تحمل نمیکنم ... و با همین فریاد از خواب پرید...
روز بعد تصویر نقاشی شدهی دو فرشته با موهای بلند، بینیهای قلمی و اخمهای درهم کشیده روی دیوارهای شهر چسبانده شد.
زیر تصویر نوشته شده بود. دویاغی فراری!
کتاب پادشاه کوتوله و چهل دردسر بزرگ نوشته مهدی میرکیانی، با تصویرگری علی مفاخری از سوی انتشارات محراب قلم منتشر شده است.

اولین دیدگاه را شما ثبت کنید